ديدن رور ماهت براى اولين بار
هر چي از لحظه ديدنت بگم كم گفتم برام مثل يه رويا بودسلام عشق مامااااااان چطورى نفسم ؟مامانى امروز صبح با ژينا جون و نيناجون رفتيم بيمارستان تا روي ماهت و ببينيم هرچى از شيرينى لحظه ديدنت بگم كم گفتم برام مثل يه رويا بود انگار كه خواب ميديدم باورم نميشد كه يه تكه از وجود من و بابايي هستى كه دارى تو دلم رشد ميكنى انقدر مظلوم و اروم بودي كه تا پرستار دستگاهو گذاشت زووودى ابراز وجود كردى و مامانو منتظر نگذاشتى اروم لالا كرده بودى و يه لبخند ناااز رو لبات بوووود واى مثل معجزه بود انگار تمام دنيا وايساده بود تو اون لحظه بابا سامان خيلى دوست داشت بياد ولى نشد چون تازه رفته سركار و نميتونه براحتى مرخصى بگيره ولى...
نویسنده :
مامان نگار
14:48

